💕 اِخبات 💕

وَ بَشِّـــــرِ اَلْمُخْبِتِیــــــن...

47- خودکشی!

« نامه ای به عرفان عزیز»


سلام عرفان جان، دوست وبلاگی

دیشب یکی از بچه ها بابتت نگران بود، به من گفت که پستت رو بخونم که اومدم و دیدم نوشتی: یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه! 

خب من نه تو رو میشناسم و نه حتی فامیلیت رو میدونم اما وقتی می بینم درد داری و وقتی می بینم در دنیای رابطه ها دارم زندگی می کنم و وقتی می بینیم شاید شناخت ها و سر سوزن علم من، علاجی هرچند سطحی(و شاید هم عمیق) برای دردهای تو میتونه باشه، تصمیم گرفتم نامه ای برات بنویسم. امیدوارم مفید باشه و محبتت رو بابت این قالب قشنگی که ساختی، کمی جبران کرده باشم.


خب سریع میرم سر اصل مطلب یعنی خودکشی. نه ازت می پرسم چرا و نه میخوام از خدا و دین و پشیمونی و گناه و جهنم و این جور چیزا حرف بزنم و نه میخوام بگم غمت کوچیکه و نه میخوام حس و حالت رو توجیه کنم و محبت های دقیقه ای بهت بدم و نه حتی میخوام بگم خودکشی نکن. بلکه میخام کمکت کنم از بلاتکلیفی در بیای چون هر دردی رو ندونم این درد بلاتکلیفی رو خیلی خوب می فهمم. پس بعد اینکه حرفام رو زدم و روش فکر کردی، اون موقع اگه واقعا دیدی خودکشی بهترین راهه پس لحظه ای تردید نکن. اصلا هم خودکشی پایان تلخ نیست اگر بهترین راه باشه. من معتقدم آدم باید بهترین مرگ رو انتخاب کنه؛ اونایی که شهادت رو انتخاب کردند اگر بهترین مرگشون شهادت نبوده، باید بگم که خیلی احمق بودند و اگر تو هم به این نتیجه برسی که خودکشی بهترین راهه، خیلی احمقی اگه خودکشی نکنی. راستی اگه تصمیمت قطعی شد بگو تا یه راه خوب بهت نشون بدم. در ضمن تا آخر هفته هستم فقط اینجا.


خب با یه مثال حرفم رو شروع می کنم. قبلش تذکر بدم که در مثال مناقشه نیست، سوء برداشت نشه :)

عکس های آناتومی نوزاد در رحم مادر رو دیدی؟! دست و پا و چشم و گوش و...داره.  اگه فرض کنیم عقل داشته باشه و بتونه فکر کنه پیش خودش میگه اه این ها چیه! این همه استعداد اضافی برای چیه؟ من که از بند ناف تغذیه میشم پس این چه خالق بی عقلیه که این همه سختی برای من خواسته که این همه بار اضافی رو تحمل کنم؟! من برای رفاه و خوشی به این چیزها احتیاج نداشتم. این دست و پا فقط جای منو تنگ کرده...


از دنیای رحمش متنفره...روز به روز تنفرش بیشتر میشه توی دنیای مزخرفی که حتی نمیشه مرد! داره حالش به هم میخوره از این زندان لعنتی!

چند ماه بیشتر نیست که توی رحمه ولی با خودش میگه: چرا تموم نمیشی کثافت ؟ هر روز و شب با خودش زمزمه می کنه که خسته ام میفهمی ؟ برو گمشو میخوام بمیرم فقط !


اونجاست که به خاطر تنگی دنیای رحمش از قضا و قدر خدای احمقش گلایه می کنه و میگه کاش مرگ و زندگی دست خود آدما بود. از دست خدای زورگوش متنفره و میگه منم دوست دارم زندگی کنم و خوش باشم اما الان دارم عذاب میکشم تو این فضای تنگ و ترس آلود و تاریک...


یه چیز دیگه هم خیلی عذابش میده: تنهایی. میگه کاش حداقل یکی دیگه بود تا بهش بگم چی دارم می کشم...اگه پسره شاید یه دوست دختر دلش بخواد اگه هم دختر باشه شاید یه دوست پسر :)


یه موقع هایی هم پیش خودش میگه: باید صبر داشته باشم، شاید زندگی همینه فقط.


دیگه داره ماه نهم میرسه و اینجاست که به خودش میگه: من برای کسی اهمیت ندارم. که اگه داشتم نه ماه درد و رنج و عذاب و تنهایی منو می فهمیدن و یه فکری به حالم می کردند!


بالاخره هر جوری شده نه ماه رو با بلاتکلیفی به سر می کنه چون نه می تونست خودش رو بکشه و نه خودش رو خوب شناخته بود که بفهمه این همه استعدادهای اضافیش برای چیه و بفهمه که برای دنیای رحم خلق نشده و انتظار بیجا از دنیای رحم نداشته باشه!


این تمثیل خیلیییییی جای بررسی داره، ادامه اش نمیدم و میرم سراغ داستان تو.


عرفان جان تو هم مثل این جنینی، فقط یه حدود 20 سال بزرگتر. دنیای اون حدود سی سانتی متر مربعه و دنیای تو یه مقدار بزرگتر. استعدادهای اضافی اون دست و پا و چشم و گوشه و استعدادهای اضافی تو توانایی تفکر و تعقل. چرا اضافی؟ چون برای این دنیای هفتاد ساله فقط و فقط و فقط غریزه کافیه و هر چیزی جز غریزه باعث رنج و غم و ناخوشی میشه و بار سنگینی هست و استعدادهای اضافی حساب میشه.


اون استعدادهای اضافی برای جنین دنیای رحمش رو تنگ کرده بود و این استعدادهای اضافی، دنیای تو رو برات تنگ کرده. جنین فکر می کرد دنیاش محدوده به رحم و از این بارهای اضافی به خالق بی عقلش گلایه می کرد و به فکر خودکشی می افتاد و می خواست از هفتاد سال زندگی چشم بپوشه. حالا تو هم می تونی خودکشی کنی و استعدادهای اضافیت رو از بین ببری و از زندگی ابدی چشم بپوشی و این ها رو در راه ساختن یه بهترین بی نهایت استفاده نکنی.


عرفان جان تو برای رفاه و خوشی در حد یه الاغ استعداد داشتی کافی بود یعنی فقط غریزه؛ الاغ هم می خوره هم می خوابه هم جفت گیری می کنه و حالشو میکنه هم بچه دار میشه و هم... یه ذره هم غم و غصه نداره که عشقم رو از دستم گرفتن و کاه و یونجه ام رو خوردن و پالانم رو دزدین و...


تو برای امنیت و آزادی در حد یه شیر استعداد داشته باشی کافیه یعنی فقط غریزه؛ غذات تامینه حاکم جنگلی هیچکی بهت زور نمیگه و...

ولی تو بیشتر از یه الاغ و گوسفند استعداد داری؟ این رو که نمیشه منکر شد. و این یعنی تو برای اهدافی که این ها به راحتی بهشون میرسن خلق نشدی...و این یعنی تو برای دنیای هفتاد ساله خلق نشدی.


حالا چند تا سوال جنین رو بررسی کنیم؛

1- خدای احمق، تو حق نداشتی من رو خلق کنی...چرا خلق کردی؟

وقتی بودن چیزی بهتر از نبودنشه حماقت اینه که نباشه.


2- خدای احمق، چرا برای من حق مردن قائل نیستی؟

وقتی توی 9 ماه میشه آماده بشی برای یه دنیای هفتاد ساله-که اگرچه زشتی هایی داره، ولی خیلی بهتر از اینجاست- پس حماقت اینه که بهت حق انتخاب بدم که خودت رو از بین ببری و از تمام خوبی های دنیای هفتادساله محروم بشی.(هیچ کس منکر خوبی های این دنیا نسبت به دنیای رحم نیست و هیچکس هم منکر بدی های این دنیا نیست).


3- خدای احمق، این دنیات عذاب اون دنیاتم عذاب! این عدالته؟!!!

عدالت یعنی هر چیزی در جایگاه خودش و حماقت یعنی بگذارم تو خودت رو ناقص کنی توی این نه ماه و هفتاد سال رو بخوای زجر بکشی با یه پای ناقص..با یه گوش ناشنوا..با یه دست فلج...


4- خدای احمق، خیلی احمقی که این همه بهت گفتم احمق و منو سوسک نکردی...حتما فوقش توی دنیای هفتاد ساله میخای پدرم رو در بیاری و منو بسوزونی! نه؟

چرا سوسکت کنم عزیزم...تو بهترین مخلوق منی. حماقت اینه که راه رو بهت نشون ندم. من خدای عشقم. من جهنم خلق نکردم. من هیچ کس رو نمی سوزنم. من مهربون تر از اونی هستم که معلم کتاب دین و زندگی توی مدرسه و استادهای معارف توی دانشگاه و آخوندها توی جامعه بهت گفتند. من هیچ کس رو نمی سوزنم ولی میدونی چیه؟ خودت می سوزی. اگه توی این 9 ماه، خودت رو آماده نکنی برای دنیای هفتادساله، خودت می سوزی که چرا این 9ماه رو تحمل نکردی و درست برخورد نکردی و گوشی برای خودت نساختی برای شنیدن بهترین موسیقی ها و چشمی برای دیدن زیبایی ها...


دیگه مقایسه عمیق تر بین دنیای جنین و دنیای هفتاد ساله با دنیای هفتاد ساله و بی نهایت رو می گذارم به عهده ذهن فعال خودت.

دوست عزیزم من نه اینجا از داستان کسانی گفتم که بدون هیچ امکانی در متن بحران ها به اوج رسیدند و نه از کسانی که زیر تیغ ملعون ترین افراد رفتند و باز زمزمه عشق بازیشون جاری بود و نه حتی از داستان کسانی که در متن رفاه و خوشی به پوچی و یاس و دم غنیمتی و عصیان و انتحار رسیدند...بلکه فقط این خودآگاهی رو برات متذکر شدم که:

- استعدادهای اضافی، تو رو به این حالت کشونده 

- وقتی بیشتر از یک الاغ استعداد داری یعنی آرمان های واقعی تو بیشتر از رفاه و خوشی و  امن و آزادی و عدالت و تکامل هست

- و بزرگترین هدف انسان هم یعنی رشد در هر شرایطی ممکنه


 پس عرفان جان از این بلاتکلیفی عذاب آور خودت رو خلاص کن و بهترین مرگ رو انتخاب بکن و اگه فکر می کنی خودکشی بهترین مرگه، پس لحظه ای تردید نکن و خودت رو از دست خدای احمقی که توصیف کردی و حالم ازش به هم خورد، رها کن.


حرف آخر:

 آنجا که تو با مرگ مأنوس مى‏ شوى 

ناچار به آن فکر مى‏ کنى و بهترینش را مى‏ خواهى.

وقتى بناست مرگ تو را انتخاب‏ کند، 

تو پیش ‏دستى کن و بهترین مرگ را انتخاب‏ کن‏.


دوستت دارم، ب.نون – 26 بهمن

ســـــر باز ۱۲ نظر ۸ لایک

46- حجم عمل

سوار تاکسی شدم. کرایه 400تومان بود ولی از مسافران 500تومان گرفت به بهانه خرده نداشتن. حتی یک عذرخواهی ساده یا حلال کنید هم نگفت.

در دعای مکارم الاخلاق تعبیری آمده که خیلی درس آموز است؛ استقلال الخیر و استکثار الشر؛ خیری که زیادش می بینی عقیم می ماند. و شری که اندکش می شماری می زاید.

حجم عمل شر، راننده تاکسی را گول زد که 100تومان که ارزشی ندارد. در حالی که به حجم عمل نباید نگاه کرد بلکه به وسعت و توانایی خود باید نگاه کرد. تو الان 100تومان می توانستی از حق مردم بخوری ولی با همین روحیه ای که داری اگر آبی محیا بود شناگر ماهری بودی که گفته اند: تخم مرغ دزد، شتر دزد می شود.

و این داستان تاکسی دار، داستان هر روز من هست اگر به عمل هایم دقیق تر نگاه کنم و حجم عمل های شر مرا غافل نکند :(

به علاوه اینکه گفته اند: نگاه نکن به کوچکی معصیت، نگاه کن به اینکه چه کسی را معصیت می کنی!

ســـــر باز ۱۹ نظر ۱۱ لایک

45- خیاط قصه ها

هر گاه امید بستم به کسی

زود بریده شد

انگار در کمین نشسته

خیاط قصّه ها

بهنام- دی 93


اگه قرار بر این باشه که از تمام شعرها و نوشته هام یکیش رو نگه دارم، همین رو انتخاب می کنم چونکه:

ســـــر باز ادامه مطلب ۱۵ نظر ۹ لایک

44- زینب

ســـــر باز ادامه مطلب ۱۵ نظر ۷ لایک

43- تفنگدار آمریکایی

نه تو سپاه بودی

نه من تفنگدار آمریکایی‌

حقم نبود اینگونه گریه ام را در آوری!

پ.ن: یک هفته تا اعزام به سربازی!

ســـــر باز ۱۸ نظر ۹ لایک

42- در برابر همه انسان ها مسئولیم

استاد علی صفایی حائری( دانلود ):


پ.ن: و البته خوبی را باید "خوب" انجام داد :(
ســـــر باز ۱۶ نظر ۴ لایک

41- روح خدشه دار شده

دخترک، غافل از اینکه  روحش* در رابطه با آن پسر در معرض خدشه دارد شدن بود، به ساده لوحی فلانی که جسمش را در اختیار دیگری گذاشته بود می خندید که چرا گول آن شیطان صفت را خورده...


پ.ن: خیلی مرتبط با پست قبلی!

پ.ن2: سوء برداشت ممنوع! کسی منظورم رو نفهمیده، بپرسه لطفا!

* - غرورش، عزتش، احترامش و...

ســـــر باز ۱۳ نظر ۸ لایک

40- والدین مفسد

امام جواد- علیه السلام -فرمود: 

هر که به خواستگاری دختر شما آید و به تقوا و تدیّن و امانتداری او مطمئن می باشید با او موافقت کنید وگرنه شما سبب فتنه و فساد بزرگی در روی زمین خواهید شد.

(تهذیب الأحکام، ج 7، ص 396، ح 9)


پ.ن: فساد که شاخ و دم ندارد. مفسد یعنی پدر و مادری که اولین معیارشان برای خواستگار، پول است.

پ.ن2: امام صادق علیه السلام :

هر که از ترس تهیدستی ازدواج نکند ، به خدای متعال گمان بد برده است . خدای متعال می فرماید : « اگر تهیدست باشد خداوند از فضل خود توانگرشان می سازد ».

(نور الثقلین ، ج3 ، ص597)

پ.ن3: پیامبر اکرم صل الله علیه و آله :

هر که به اعتماد خدا و به امید ثواب ازدواج کند بر خدا لازم است که او را یاری کند .

(نهج الفصاحه ، ح278)

ســـــر باز ۱۵ نظر ۱۰ لایک

39- تکرار یک تکرار

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند

قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد


عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

#فاضل_نظری

ســـــر باز ۱۰ نظر ۱۰ لایک

38- گریه نمی دهد امان

با صبر و سکوتت یار، دیوانه ام کردی

معشوق تو هستم یا...بیگانه ام کردی؟


در کنج اتاقی تنگ، از بس که باریدی

ایلام تو بودم من، ویرانه ام کردی


#ب_نون - 11 آبان، روز سیل ایلام


پ.ن: 

خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب

دوستان را خبر از چشم پر آبم مکنید 

#محتشم_کاشانی

ســـــر باز ۱۱ نظر ۸ لایک

37- بی رحم تر از داعش


مثل موصل شده اشغال، دلم در دستت...
بخدا عشق بی رحم تر از داعش و تکفیری بود
ســـــر باز ۸ نظر ۱۰ لایک

36- ما دو ضلع مثلث

مژده ای دل که یارم ز سفر می آید

شک ندارم که از ناله اثر می آید


عند افناء الصبر یأتی الفرج لا شکاً

شب چو پایان رسد وقت سحر می آید


"لا شریک لک لبیک" به عشق می گوید

همچو ساغر به مصافِ حجر می آید


می دهد سهم من را ز لبانش بانو

حکمِ دادگاهِ تجدیدِ نظر می آید


صورتی هم رژ خوبیست ولی به غنچه

رنگ سرخ اناری چه قدَر می آید


ما دو ضلع مثلث که بلا تکلیفیم

اندکی صبر، خدا حکم وتر می آید 


#ب_نون  20 شهریور 94

پ.ن: روز اول که دیدمش گفتم / آن که روزم سیه کند این است

ســـــر باز ۹ نظر ۷ لایک

35- بین دل و عقل تضاد نیست

شاگرد جدیدت عمل کرد به حرفت و شاگرد قدیمی ات اما نه!
بین دل و عقل عاشق هیچ درگیری نیست...بشنوید توضیحات را از
استاد علی صفایی حائری:
 
پ.ن: این قسمتی از سخنرانی استاد در سال 61 در تالار وحدت تهران است.
پ.ن 2: این کلیپ هم در آپارات ببینید بد نیست. قسمتی از این سخنرانی توش اومده.
پ.ن3: دانلود کامل سخنرانی از اینجا
ســـــر باز ۱۰ نظر ۱۰ لایک

34- کرج

«بی تو من از این شهر فلج خواهم گفت

از غربت شب های کرج خواهم گفت»


قالی ز غم عشق رج به رج خواهم بافت

از خون دل و قصّه ی لج خواهم گفت 

#ب_نون

 

خبر داغ: اول اسفندماه، اعزام به پادگان سپاه شهید مدرس کرج.

پ.ن: یه سلامی هم بدیم به کرجی ها.

پ.ن2: بیچاره دوستم افتاده نیروی انتظامی اراک. خیلی ناراحت و داغون بود امروز :'(

ســـــر باز ۱۶ نظر ۸ لایک

33- وسعت دل ما

انسان با انسان آرام نمی گیرد و تنهایی اش رفع نمی شود

آنچه به وجود آدمی آرامش می بخشد

و حس تنهایی اش را رفع می کند

چیزی بزرگتر از خودش است

یعنی فقط و فقط الله

هر چیزی جز او 

بیشتر از 

مقدمه و 

وسیله 

بودن 

نقشی 

ندارد.

پیشنهاد: نظرات را بخوانید.

ســـــر باز ۹ نظر ۸ لایک

32- All the word

:All the word is this
 The human's heart is greater than this life
 and this is the secret of his loneliness
دیگر پذیرفتم که تنهایى بدیهى است/ حتى اگر از آسمان آدم ببارد...
#رویا_باقری
:B.n
Far across the distance and spaces between us
You have come to show you go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
          ...And my heart will go on and on

!B.n2: My heart is frozen
ســـــر باز ۱۴ نظر ۷ لایک

31- و خدا تقلیل یافت

خواهم از قصه ی پرغصه بگویم

سخن از هست بگویم، سخن از آنچه نبایست بگویم

قصه از درد، قصه از دیو و دد است، قصه از آنچه که باید رود است.


یکی بود یکی نبود، غیر از خدا... چه خدایانی بودند!

نه! باید از قبل بگویم، باید از قبل تر از قبل بگویم...


یادم آید ز دهی، دهی از جنس حضور، دهی از جنس بلور

آسمانش آبی، قانون زمین پا بر جا، روزهایش روشن، شب هایش تاریک

مردمانش همه قدسی، وطنی داشته اند

چه هنرمندانی! که جهان را صورت عقل حکیمی دیدند، سر سفره همگی نور خدا می خوردند

چه نگهبانانی! که معنی زمین فهمیدند، خاک را محرم جان دانستند

و چه رهپویانی! همه شان، تشنه ی راز هستی، قرب را از آسمان می جستند.


اندر این ده، علم را با عالم عقل راهی بود

و چقدر جای هوس، زینت و زر خالی بود

وه به آن آب و هوا... عالی بود.


روزگاری بگذشت...

صبحدمی بود پلید، 

روبه رویش خورشید، 

آمد اما از پشت

وهمی از جنس فریب، غفلت از عقل و ادب

آری این بود سبب، که خدا تقلیل یافت

و طبیعت را به حجاب آوردند.


دیگر انسان طالب راز نبود

خارج از عهد عبودیت، رهایش کردند تا ناکجا آبادی که خدا می داند...


آری اینجا هوس و عادت و خود هم خداست.


و چه زیبا گفتی: « آبروی ده ما را بردند »**

آری ای دوست

آبروی ده تو، 

آبروی ده من، 

آبروی ده ما،

آبروی ده انسان بردند.


#ب_نون ،  بهار 91

_________________________

** قیصر امین پور

ســـــر باز ۱۳ نظر ۸ لایک

30- به اندازه فقرت

بزرگی می گفت :

خدا به اندازه درکی که از فقرت داری، به تو می دهد!

رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ ( 24 القصص)

مرا ز عشق مگویید عشق گم شده است...

که هرچه هست ندارم، که هرچه دارم نیست

#فاضل_نظری

پ.ن: 

امام جمعه شهرمان این آیه را همیشه بین دو سجده آخر نمازهایش می خواند.

ســـــر باز ۱۳ نظر ۹ لایک

29- عاشق کشی

روزی که شود " اِذَا السَّماء  ُانْفَطَرَت "

وانگه که شود " اِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَت "


من دامن تو بگیرم اندر " سُئِلَتْ "

گویم صَنَما " بِاَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَت "


عشق تو مرا " اَلَسْتُ مِنْکُمْ بِبَعید "

هجر تو مرا " اِنَّ عَذٰابی لَشَدید "


بر کنج لبت نوشته " یُحیِی وَ یُمِیت "

مَنْ ماتَ مِنَ الْعِشقِ فَقَد ماتَ شَهید


#سید_علی_حسینی_خامنه ای

پ ن: بعضی ها می گویند شاعرش شیخ بهایی است.

ســـــر باز ۱۴ نظر ۸ لایک

28- غصه خوردن کار احمق هاست

در دنیای احتمالات و در دنیای چهار فصل
و در وقتی که تو یاد می گیری در لحظه زندگی کنی 
با این حساب ، غصه خوردن کار احمق هاست.

استاد علی صفایی حائری: ( دانلود )

ســـــر باز ۷ نظر ۶ لایک
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
194- حمایت از کالای ایرانی
193- تولد امید
هشت سؤال(پست ثابت)
192 - دو سال گذشت!
191- تا هفتاد بار
190- ارزش هدف
189- شاید همین فردا
188- چای روضه
187- رنج
186- حتی به خودت
محبوب ترین مطالب
هشت سؤال(پست ثابت)
66- خدای حسین و اسماعیل
143- و عین، حرف اول عشق است؛ آنجا که نام بزرگ تو آغاز می شود
67- اتمام حجتی برای دختران
53- دست های بسته
55- قلق
177- احسن الحال یعنی؟
49- به دنبال مقصر
127- تغذیه روزه داری(تدابیر شروع افطار)
57- اعتماد کنیم
پربیننده ترین مطالب
55- قلق
52- دنیا لحظه ای بیش نیست
هشت سؤال(پست ثابت)
49- به دنبال مقصر
105- اخبات(6)
135- خریت
65- یک سوال
50- کشکول
126- تغذیه روزه داری(تدابیر سحر)
67- اتمام حجتی برای دختران
مطالب پر بحث تر
هشت سؤال(پست ثابت)
57- اعتماد کنیم
65- یک سوال
50- کشکول
101- اخبات(2)
58- دفتر خاطرات
94- من تا ما
55- قلق
49- به دنبال مقصر
2- اعتماد
نویسندگان
ســـــر باز ( 193 )
H. Clean ( 5 )
پیوند ها
عین.صاد(استاد علی صفایی حائری)
پاک نوشته
استرجاع
میم.عین
عین.لام
فداک
فانوس
طراح قالب : عرفـــ ـــان