💕 اِخبات 💕

وَ بَشِّـــــرِ اَلْمُخْبِتِیــــــن...

92- تنهایی

تنهایى براى آن‏هایى وحشت زاست که در راه نیستند. 

آن‏ها که بر روى مرز راه رفته ‏اند و با قانون‏ هاى حاکم بر هستى هماهنگ ‏اند از تنهایى نمى ‏ترسند.

آن‏ها که در راهند و در مسیر اطاعت هستند، با اللَّه همراهند(1) و از حمایت او برخوردار. و کسى که با او شد و او را یافت، چیزى از دست نداده و کم ندارد.(2)

--------------------

(1)- انَّ اللَّه مَعَ الَّذینَ اتَقَوا.( نحل، 128) مَنْ کانَ للَّه‏ کانَ اللَّهُ لَه ...(بحار، ج 82، ص 319)

(2)- ماذا فَقَدَ مَنْ وَجَدَک وَ ماذا وَجَد مَنْ فَقَدَک...(مفاتیح الجنان، دعاى عرفه)


📚 مسئولیت و سازندگى/ عین صاد، ص: 323

ســـــر باز ۶ لایک

نظرات  (۵)

یا فاطمة الزهراء
متوجه نشدم یعنی با اینکه خدا هست تنهاییم؟! O_o 

نه! در رابطه با غیر خدا هست حرفشون

توجه کنید اون جمله شون رو که: این دل، دلداری دیگر می خواهد...مظورشون خداست

سروش الف

تنها!

کسی که خدا رو داره

تنها!

اگه خدا مونس حساب نشه چی و کی حساب میشه!؟!!

 

 

از پست زیباتون سپاس

بله :)

خواهش میکنم

عابدین ..
تنهایی بسیار بزرگ است، به وسعت تنهاترین 
تنهایی از آن خداست 
قلب انسان خانه خداست * 
پس این خانه تنها با کسی پر می شود که به وسعت تنهایی باشد. 

* هر برداشتی از خانه خدا داشته باشید درست است، 

القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیر الله

ســـــر باز
ادامه ی مطلب کتاب، نامه های بلوغ، ص 85 تا 89

دخترم! بعدها که تجربه‏ هاى گسترده‏تر و برخوردهاى بیش‏تر پیدا کردى، مى‏بینى که تمامى زندگى‏ها و تمام آدم‏ها، از زن ومرد و محروم و بهره ‏مند، با رنج‏هایى همراه هستند. داشتن و نداشتن، هر دو رنج است. داشتن، غصّه‏ ى جدایى را دارد و نداشتن، تلخى محرومیت و زخم تحقیر و سرشارى و کامروایى هم، رنج پوچى را دارد و درد بى‏دردى؛ که دل آدم، از دنیا بزرگ‏تر است.
دل ما، از تمامى هستى، بزرگ‏تر است.
همه‏ ى زندگى‏ها، با درد پیچیده و با رنج آمیخته. هر کس که به آگاهى و خودآگاهى و شعورى مى‏رسد، آرزوها و رؤیاهایى پیدا مى‏کند و هدف‏ها و مقصدهایى را در نظر مى‏گیرد. به راه مى‏افتد و سالک مى‏شود. همه‏ى سالک‏ها و راه‏روها گرفتار هستند و در تمامى سلوک‏ها و رفتارها، رنج و درد پوچى و بن‏بست هست.
مى‏بینى، که ناچارى با آن نگاه و نور و سرور پیوند بخورى تا با رنج‏ راحت باشى و در بهار و پاییز، بهره بردار؛ چون تلاش واستقامت، جوابگوى این دردهاى فراگیر و رنج‏هاى رفاه و پوچى برخوردارى و پوچى شکوفایى نیست. همان‏طور که عصیان و سرکشى و یا بى‏خیالى و عیّاشى، مرهم این زخم‏هاى سنگین نیست.
داستانى دیگر را، تازگى درباره‏ى دخترى از پادشاهان بنى اسراییل خواندم: «یکلیا و تنهایى او». «یکلیا و تنهایى او، تقى مدرّسى‏» یکلیا، دختر پادشاه، به چوپان جوانى دل مى‏بندد و تا آخرین مرحله با هم مى‏آمیزند. پدر که این نکته را از کنیزان کاخ مى‏شنود، با حیله نام چوپان را از دختر بیرون مى‏آورد. او را مى‏کشد و دختر را با تازیانه مى‏زند و لباس دختران بنى‏اسراییل را بر تن او مى‏درد و زنگوله‏هاى بدنامى را به پایش مى‏بندد و از دروازه‏ى اورشلیم، رو به دمشق بیرونش مى‏کند. دختر در کنار رود آبانه راه مى‏افتد و از هیچ چوپانى، نان و شیر و شراب نمى‏گیرد.
تا آن روز غروب در کنار علفزارى مى‏افتد و شب مى‏رسد و آتش‏هاى چوپان‏ها، یکى پس از دیگرى خاموش مى‏شوند.
دختر پستان‏هایش را به علف‏ها مى‏فشارد و به یاد عشق بردار آویخته‏اش، مدهوش مى‏شود.
شیطان، با فانوسى از دور به او نزدیک مى‏شود؛ چراغ را خاموش مى‏کند و از دختر و از چگونگى عشق او مى‏پرسد. دختر تنهایى‏اش را مى‏گوید و شیطان مى‏گوید: این تنهایى را، همان روزها که با معشوق همراه بودى، داشته‏اى و به بهانه‏ى تأمّل در عظمت عشق، به تنهایى پناه مى‏آوردى؛ در حالى که عشق تو عظیم نبود و تو نام جوان را فاش کردى.         

شیطان از عصیان خود مى‏گوید و این‏که او مى‏خواهد که نمایش بدهد و زبانى را مى‏خواهد که او را تلفّظ کند؛ در حالى که جهان، از تکرارهایش، در حال گندیدن است.
آن‏گاه از داستان دو روز حکومت خود بر شهر بنى‏اسراییل مى‏گوید، که چگونه پادشاه او را به شهر راه داد و در دست او اسیر شد.
میکاه پادشاه بود. عسابا، پسر عمویش که سرکش و لذّت طلب بود.
و عازار پسر و سردارش، که مرد جنگ بود و ایزابل، زن زیبا و مغرور او بود و یورام پدر زن عازار و کاتب تاریخ پادشاه.
عازار، پس از دو سال جنگ باز گشته بود و در جشن پیروزى، دخترى از بنى عمون، بنام تامار را به پدر تحویل داده بود و دختر، پادشاه ناشناس را انتخاب کرده بود و پادشاه که نمى‏خواست اسیر دختر بشود، به او دل داده بود و مى‏خواست او را به قصر بیاورد.
از سوى یاکین نبى، پیام آورند که هیچ بیگانه‏اى را از دروازه‏هاى اورشلیم عبور ندهید و ناچار تامار را پشت دروازه گذاشتند؛ ولى عسابا، با تحریک‏ها و وسوسه‏ها، شاه را شبانه به دروازه‏ى شهر کشاند و تامار را به قصر آورد و با او به خلوت نشست.
نشانه‏هاى عذاب آشکار شد و آسمان تاریک و پر صدا آنها را به وحشت انداخت.
آمنون عابد به شاه نهیب زد و تامار، که در این فرصت بیرون خزیده بود، با عازار روبرو شد و با وسوسه‏هایش با او تا صبح ماند.
شاه که در برابر آمنون، با وسوسه‏هاى عسابا ایستاده بود، در برابر هجوم و فریاد و خواهش مردم و سخنان شائول ماهى‏گیر- این کامل‏مرد سخت‏کوش- تا غروب وقت خواست و با تامار در خلوت نشست.
هنگام غروب، عرّابه‏اى را با دو الاغ لنگ و زینت‏هاى بسیار، براى بردن تامار آورده بودند؛ اما هنوز از پادشاه خبرى نبود تا این‏که پرده‏هاى قصر کنار رفت و تامار بدون این‏که کسى به او چیزى بگوید، به درون عرّابه رفت و مردم او را با فریاد و سنگ، بیرون راندند.
شاه، در برابر فشار عشق، بالاى بام قصر آمد و با خدا زمزمه کرد و خدا به او برکت داد و فرشته‏ها را براى بوسیدن پیشانى او فرستاد.
داستان دو روز حکومت را، شیطان براى یکلیا گفت و سپس پیش از آن‏که هوا روشن شود و در روشنایى، چهره‏ى او مشخص شود، بر روى رود آبانه، عصازنان راه افتاد. و یکلیا، نیمه عریان بر روى علف‏ها افتاده بود و او را نگاه مى‏کرد.

راستى، نه یکلیا، نه شیطان و نه پادشاه، که همه‏ ى آدم‏ها تنها هستند. و این تنهایى، با عصیان و با خوشى‏ها و لذّت‏ها و بى‏خیالى‏ها و بى‏خبرى‏ها، درمان نمى‏یابد؛ که دل ما، بزرگ‏تر از این زندگى و بزرگ‏تر از تمامى هستى است.
در وسعت دل بزرگ ما، تنهایى را نمى‏توان با این لحظه‏هاى شاد و یا بت‏هاى گوناگون و یا دلدارهاى چند رنگ، درمان کرد؛ که این دل، دلدارى دیگر مى‏خواهد. این خانه، براى دیگران بزرگ است.
ما مى‏خواهیم، این دل بالغ را، با شهوتى مکرّر و بوسه‏هاى شیرین مشغول کنیم و این، کارى است که به بن‏بست مى‏رسد. اگر تمامى ایزابل‏ها و تامارها و تمامى عشق‏ها را یک‏جا به ما بسپارند، باز هم سرزمین دل ما، سرزمین گسترده‏ى وجود ما، خالى است و این خلوت، نه در هنگام محرومیت، که حتّى در لحظه‏ى برخوردارى هم احساس مى‏شود؛ و تازه بهتر احساس مى‏شود.
یکلیا، بر فرض که هر روزش را با چوپانى محبوب پر کند، باز وجود او سرشار نمى‏شود؛ که این فقط یک گوشه‏ى دل اوست. این فقط لب‏ها و پستان‏ها و سینه‏ها و بازوهاى عریان او را مى پوشاند. گیرم که چوپان محبوب یکلیا، بالاى دار نرود و گیرم که تمامى عالم برایش چوپان بزاید؛ مگر یکلیا مى‏تواند تا همیشه‏ى همیشه، با بدن‏هاى چوپان‏ها و مردهاى محبوب، از تنهایى نجات یابد؟
دل آدمى، بزرگ‏تر از این زندگى است. و این، راز تنهایى اوست. او چیزى بیش‏تر از تنوع و عصیان را مى‏خواهد. او محتاج تحرّک است و حرکت، با محدودیت سازگار نیست، که محدودیت‏ها، عامل محرومیت و تنهایى ماست.
Nasim dew
چه پر معنی

خیلی پر معنی..خیلیییی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
188- چای روضه
187- رنج
186- حتی به خودت
185- ساقیا لطف نمودی
184- قدس امسال
183- بفرما سیگار
182- این روزها
181- قهرمانان من
180- اسراف
179- اصلح
محبوب ترین مطالب
هشت سؤال(پست ثابت)
66- خدای حسین و اسماعیل
143- و عین، حرف اول عشق است؛ آنجا که نام بزرگ تو آغاز می شود
67- اتمام حجتی برای دختران
57- اعتماد کنیم
61- خوبی های بد
55- قلق
49- به دنبال مقصر
177- احسن الحال یعنی؟
127- تغذیه روزه داری(تدابیر شروع افطار)
پربیننده ترین مطالب
52- دنیا لحظه ای بیش نیست
55- قلق
هشت سؤال(پست ثابت)
105- اخبات(6)
49- به دنبال مقصر
135- خریت
126- تغذیه روزه داری(تدابیر سحر)
65- یک سوال
67- اتمام حجتی برای دختران
2- اعتماد
مطالب پر بحث تر
هشت سؤال(پست ثابت)
57- اعتماد کنیم
65- یک سوال
50- کشکول
101- اخبات(2)
58- دفتر خاطرات
55- قلق
49- به دنبال مقصر
94- من تا ما
2- اعتماد
نویسندگان
ســـــر باز ( 187 )
H. Clean ( 5 )
پیوند ها
عین.صاد(استاد علی صفایی حائری)
پاک نوشته
استرجاع
میم.عین
عین.لام
فداک
فانوس
طراح قالب : عرفـــ ـــان